چهارم مهر ماه ، چهارمین سالگرد سفر جاودانی « استاد میرزا محمّد بخشی »
قارا توپراغا جیجیکله نیرم
گاها به این خاک سیاه حسودیم می شود. آخر این خاک با تمام سردی وسیاهی اش که مثل ما آدم ها نیست، وقتی چیزی را به دست می آورد دیگر سخت بتوان از آن جدایش کرد، و هر چه یافته اش با ارزش تر، جدا کردنش سخت تر ومحال تر.
اگر لحظه ای به صدای کلنگ های سونگون گوش فرا دهی و ببینی چگونه آهن وسنگ در هم می آویزند، شاید با من هم عقیده شوی، می بینی که سخت است جدا کردن مس از سنگ و خاک و طلا از آن هم سخت تر. چه طلاهایی که این خاک با خود دارد. فقط این نیست. حسودی ام می شود، آخر این خاک شهریار دارد شمس و مولانلا دارد، ستار خان و باقر خان دارد، پرفسور ذهتابی و نباتی و فضولی را دارد و این اواخر هم که استاد محمّد بخشی را به گنجینه ی با ارزش اش افزود.
الان باید سری به قاراداغ بزنی. آخر صاحب عزاست و فرزند برومندش را از دست داده است. باید سری به قاراداغ بزنی و سر سلامتی اش بدهی،مثل خود استاد که تمام خود را به ناتمام قاراداغ بخشید.
سوسنلي سنبلي گـــولـلـي ميشهلي
هـــر يـئــــرده دِئیلَر آدين قرهداغ
ايگيدين مـــرد اولار اوبان وفالي
بيرلشيب ائل اوبان يادين قرهداغ
باید به فرهادهای سونگون بگویی کلنگ بر زمین گذارند و به سراغش بروند و برایش از دامن قارا داغ چیچک بچینند،تا دیگر از پژمردن گل های بوستان وبی معرفتی دوستانش گلایه نکند.
نــه قــــدر واریـــدی اقتـــدار منـــده
چـــوخ عـزیز دوتاردی ائللریم منیم
باغبان قـوجالاندی بولوت یاغمادی
بستاندا قـــورودی گـــولـلـــریم منیم
باید ایل وطایفه را جمع کنی وسراغ خواهر زاده ها و برادرزاده ها بروی، سراغ خواهرها وبرادرها. باید ثابت کنید که شما فراموشش نخواهید کرد. به سراغش خواهید رفت، مگر نه اینکه هر وقت به او نیاز داشتید سراغتان آمد. فراموش کرده اید؟ او بود که همواره رفیق شادی ها و غصه هایتان می شد، آنچه را می دانست یادتان می داد و تکیه گاه روزهای طوفانی تان می شد. فراموش کرده اید؟ نه او فراموش نا شدنی ست. بروید ونشانش بدهید که یاد گرفته اید چون اوباشید. مثل کوههای قاراداغ، نشان اش بدهید که دیگر زیر بار سنگین زندگی زانوانتان نمی لرزد. نشان اش بدهید که مثل او شده اید.
طایفامیــزیــن شـــادلیغیدیم غمیدیم
دنـــیــادا نـــمــــونــه دایی عمیدیــم
هامی دوستلاریماچوخ صمیمیدیم
ثابت ائیله میشدی ایشلـــــریم منیم
هایینا قــاچـــاردیـم سســی گلنیــن
یــــولداشـیـدیم آغلیــانین گوله نیـن
وکـیـلـیـــدیـم بـیــلمینین بیــله نیـــن
اصـــلا تیتره مـزدی دیزلریم منیم
باید به او اطمینان بدهید که شما آنها نیستید آن هایی که خشت خشت با دست های پینه بسته ی او پا گرفتند و با ملات محبّت و مردانگی اش سفت و سخت و استوار شدند. همان هایی که با جرعه جرعه ی عشق او ریشه دواندند و قد کشیدند. همان هایی که دیر به ثمر رسیدند و زود فراموش اش کردند.
یــواش یــواش کــیچیک اولـــان یکلـدی
بـیـکـار اولانـلاریــن ایـــش الـــه گلدی
پـــوزلی ایـگـیـت اولـدی دؤندی إولندی
چـیـخـارتـدی یـادیـنـدان سوزلریم منیم
بیـــــری قـــــهر ائیلـــدی گلمــدی بیــزه
بیـــــری فـــخر ســــاتدی من آلان میزه
مین جورایراد تودی بیرچیچیک سؤزه
بـــــاشـلـایـیـب دانــلادی دیـلـلــریم منیم
بروید وبه او بگویید که او را به خاطر معرفت و سادگی اش دوست داشتید. بگویید که شما اهل خاکید. همین خاکی که عاشقانه او را در آغوش کشیده است . بگویید که رهایش نکرده اید ونخواهید کرد. آخر می دانید او از بعضی ها گلایه دارد. بگویید که شما از آن بعضی ها نیستید.
نگذارد اینطور فکر کند که:
دئــدیم گــــل دانـــلامــــا اختیار گئدیب
یـــا بختیم یــــاتیبدور یـا زمان دؤنوب
عمـــر گـئـچیب دوستلار الفتین کسیب
آزالیپدور پــــــارتیم پـــــــوللاریم منیم
بروید بگویید که ایمان دارید، ایمان به او و قلم اش. اما او را به خاطر خودش دوست داشتید، نه به خاطر قلم و نه هیچ چیز دیگر. او را به خاطر صداقت اش دوست داشتید. بروید وبرایش چراغ ببرید، چراغی که همیشه روشن بماند. پاییز است و برایش همیشه جوان ببرید. بگویید که دیگر تنهایش نخواهید گذاشت تا اشک هایش را سیل کند و بکوبد به سخره های شعرش.
واللا هـمـیـنــــم کـــــامیلدور عقلیم
خـیـانـت دانیشمــاز اصـلا بو دیلیم
نـقـــدر واریـــدی پــــولـــوم قلمیــم
اونونچون ســـــئورمیش ائللریم منیم
کیمـی گـوردون دانــا یــانـا چیراغــی
پایـیـز گـلـدی بـاغبان پوزدی بوباغی
(بخشی)شعرین یازیراؤره کده داغی
گــؤز یاشیم اولوبدور سئللریم منیم
بروید سراغش و دلش را به دست بیاورید. اما خیال خام نکنید. خاک دیگر او را پس نخواهد داد. او حالا شاید با نباتی خلوتی گرفته و شعری در وصف اشتبین می خواند. سخت است دیگر جدا کردن او از دنیای جدیداش. مگر اینکه برایش شب شعری بگیرید.
آری او عاشق شعر است و حتما برای خواندن شعر جدیدش خواهد آمد. شب شعری بگیرید و دعوتش کنید. بی شک خواهد آمد.
نویسنده : جعفر پوررضوی (نویسنده ومحقق)
منبع : تدبیر فردا
زندگی نامه ی «استاد میرزا محمّد بخشی»